LIFE
افتتاحیه با عرض سلام و خوش آمد گویی خدمت بازدیدکنندگان محترم. امروز پنج شنبه/اول اردیبهشت ماه/1390اولین روز کار این وبلاگ می باشد. امیدوارم لحظات خوبی را در وبلاگ من داشته باشید. این وبلاگ صرفا یک دنیای مجازی بای اینجانب می باشد. من در دنیای مجازی خود اشعار,نثر ها,داستان های کوتاه, و گاهی شعرها و داستان های خودم را درج می کنم. امیدوارم جالب و خواندنی باشن. و در آخر متشکر م شوم که خواننده نظرات خوب شما باشم. با تشکر مدیریت وبلاگ:ارکیده خدایا ... تو دنیای ما آدمها ... امشب بارون داشت نم نم میوومد دلتنگی پیچیده نیست: یک دل... یک آسمان... یک بغض... و آرزوهای ترک خورده... به همین سادگی! واحد اندازه گیری مــــــــــــــتر نیست; اشتیاق است! مشتاقش که باشی حتی یک قرم هم فاصله ای دور است... هیچ کس نمیتونه منو اینجا، در روحم پیدا کنه آسمان سرد ، شاید آنقدر آبی نباشم که لحظه هایم پر از اقاقیا شود ! هنوز هم.. تمام شهر را هم که بگردی; درد دلت هضم می شود نه درد دل هایت...! اون یه دونه یوسفی هم که برگشت به کنعان اش استثنا بود ! تو غمت روبخور !! کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست *آنها که خدا را یافته اند و عاشقانه دوستش دارند; با آنان که او را گمکرده اند و مایوسانه و مغلوب حکومش می کنند باهم بی شباهت نیستند... هردو شور و شعف های زندگی را در خود کشته اند! *جامه ای بافته بودم از عشق... خواستم به تو هدیه اش کنم... لیک شنیدم در گوشه ای از باغ; لاله ای آهسته به نسیم می گفت: هرکسی لائق جامه ی عشق نیست...! *خوشبختی در نفهمیدن است; پس تامی توانی خـــــــــــر باش...! *آن چیز که از جسم حسین بزرگتر بود;هدف و افکار حسین بود. حیف که ما امروز بجای جسم حســــین,اهداف و افکار حســـین را خاک کرده ایم...! *اگه چیزی از این مرد شریف-جملات زیبا-داری,ممنون می شم تو قسمت نظرات برام بذارید.* سلام با کلی دل خوری و معذرت...(!) واقعا ببخشید اگه یه مدت تقریبا خیلی بلن نبودم. این چند روز همه چی دست به دست هم دادن تا نیام اینجا... تا حوصله ی نه تنها اینجا بلکه هیچ جا,هیچ کس... حتی حوصله خودم رو هم نداشتم...(!) این چند روز فقط قلم بود با یه سری چرک نویس که مدام با ساز های مختلف من می رقصیدند,و دم نمی زدند... خدایا خودت می دونی این چند روز چقد خراب بودم و هنوز که هنوزه آواره های خرابه دلم رو جمع وجور نکردم...! از یه طرف امتحان ها... از طرف دیه درد عشق و دوری... درد تنفر... در فکر یک تصمیم بزرگ...مانند تصمیم کبری... و از طرف دیگه جمع وجور کردن دل عاشق و شکسته ی رفقا و دم نزدن و پنهان کردن غم خودم با لبخندهایی که هیچ کس سردیش رو حس نکرد(!) حتی اونایی که دم از عشق و درک و دل شکسته می زنن...(!!!) همه ش حرفه...هیچ کدوم حالیشون نیس... خدا... اونقد دلم پره که می خوام برم از یه جای بلند(با تکیه گاه)خودمو پرت کنم و اسمت رو بلند داد بزنم...(!) بچه ها دلم بد گرفته... خرابه خرابم... یکی به دادم برسه... رفیقی که حالیش بشه کم آوردم... برام دعا کنین بدجور خرابم...! *آه ای چشمان من; پاییز با تمام بارانش وداع گفت... تو چرا بارانت بند نمی آید...؟! باران چرا دست از سر چشمان داغم نمی کشی...؟؟؟!!! ای بغض;چرا اینقدر گلویم را می آزاری و حنجره ام را محکوم به خفه ماندن می کنی...؟؟؟!!! دست از سر من بردارید;ای باران و بغض...(!)* +ملتمس دعا.
بعضی ها گریه میکنند , جدایی تلخ نیست ..... وقتی که حرفی برای گفتن نمانده و انگیزه ایی برای ادامه نیست....
هر جا دلت شکست یه جایی هست که دیگه کم میاری .... از اومدنا ؛ رفتنا ؛ شکستنا ! جایی که فقط میخوای یکی باشه ، یکی بمونه نره واسه همیشه کنارت بمونه ..... من اونجام ... !!! به كلاغ ها بگویید دلم از دنیا و آدماش پره.jpg)
یه حالتی هست به نام " کم آوردن "
تو که خـدایی و نمی تونی تجربه اش کنی
خوش به حــالــت ...
رفتم و یه قدمی بیرون زدم
تک و تنها
بدون هیچ مسیر مشخصی
انگار خدا داشت
برای تنهایی بنده هاش گریه میکرد
میگن خدا تک و تنهاست
دلم سوووخت براش
شایدم داشت برای تنهایی خودش گریه میکرد
نمیدونم ولی کاش میشد بیاد و بغلش میکردم و میگفتم
خداجووون : تنها نیستی
تو پناه همه یِ بی پناها هستی
من بنده یِ بدی هستم ولی همدم خوبی هستم
بیا بغلم تا با هم سیــــــــــــــــــــر گریه کنیم
خدا هم انگار شنید و .....

جایی که افسار گسیخته در حال جیغ زدن و دست و پا زدنم
در مشکلات تو گیر افتادم
میدونم چرا؟
و اگه باز سر راحم قرار بگیری
یعنی باز به تو اطمینان می کنم؟
یعنی باز تورو درک می کنم؟
در گوشه نشینی خودم هیچ وقت. . .هیچ وقت اینقدر تنها نبودم
و بعضی چیزها به زمان نیاز دارن
و بعضی وقتها زمان انسان رو به چیزهای دیگه راه نمایی می کنه
و این زمان هست که حکم فرماست
قوانینی رو حکم فرماست که محدودن
که عقل انسان از فهمیدنشون عاجزه
در این دنیای آشفته...
زمین سرد ،
هوا سرد ….
دل تو سرد ،
ولی
دل بیچاره ی من در تب تو میسوزد …
لحظه ای هم که شده ،
مرهمی باش و بیا
و مرا سخت، در آغوش بگیر
هوس خواب زمستانی
دارد دلِ سرمازده ام...
شاید آنقدر عاشق نباشم که سروده هایم زمزمه ی هر عابری شود !
شاید آنقدر بزرگ نباشم که مایه ام تمام وجودت را در بر گیرد !
شاید آنقدر نور نباشم که در شبهای تیره ی تنهایی نیازت باشم !
شاید آنی نباشم که در رویا ها درجستجوی آن باشی !
ولی هرکه هستم !
هرچه هستم !
بیش از خود تو را دوست دارم!
چشمانم نگاهت را..
نگاهم لبــانت را..
و لبــانم لبانت را نشانه میرود در طلب یک بــوسه..
هنوز هم زیباست انتظار آغــوشت را کشیدن…
حتی زیباتر از گذشته…
امان از دست تو ای وای، ببین به کجا رسیدم
یه روزی یه روزگاری،همه عشق من این بود
بشم همون که تو میخوای فرصتم ندادند ای وای
یه روز میشه تنها بمونی، اونوقته قدرمو بدونی
اما اون روز خیلی دیره، کاش میشد اینو بدونی
بدونی هیشکی نمیتونه
مثل من عاشقت بمونه
آخه تنهایی خیلی سخته
اینو دلت نمیدونه
دیگه نمیخوام من دستاتو
دیگه نمیخوام من اشکاتو
دیگه از قلبم تو رفتی، تو رفتی، عزیزم
دیگه نمیخوام عاشق باشم
دیگه نمیخوام صادق باشم
دیگه از قلبم تو رفتی، تو رفتی ،عزیزم ای وای...
اجازه هست ...میخواهم درس پس بدم...
میخواهم بگم چه چیزهایی یاد گرفتم...
میخوام بگم از کجا شروع شد...
اجازه هست خدا ؟!
بگذار صدایم را صاف کنم...خب
یکی از همین روزها بود...فقط خیلی پیشتر از این...
به من گفتی فرصتی به تو میدم.
گفتم : فرصت ؟! برای چی ؟
گفتی : برای زندگی ..برای دوست داشتن...
برای اینکه تنها نباشی...
راستش رو بخوای اوایل برایم سخت بود
که از تو جدا شم...اما چه میشد کرد؟
قبول کردم خیلی چیزها را قبول کردم .
قبل از اومدنم نوشته ای به من دادی...
گفتی : باید این را امضا کنی تا اجازه بدم بری !
گفتم : اگر امضا نکنم میذاری پیشت بمونم ؟
گفتی : تو که نمیخوای منو ناراحت کنی ؟!
سکوت کردم و اون نوشته را امضا کردم...
نمیدونم چی نوشته بود...
به دنیا اومدم . چه سخت بود....
وای وحشتناکترین اتفاق زندگیم شاید....
از شدت ترس نفسم بند اومده بود....
به من لبخند زدی و با تمام وجود گریه کردم...
نمیدونم از زیبایی لبخند تو بود یا از ترس خودم
که اینطور گریه کردم...اما من فقط گریه میکردم.
کم کم عادت کردم به اینجا...به دنیا ....
به زندگی....عادت قشنگی بود...
اما هنوز هم از خودم میپرسیدم ان نوشته چه بود؟؟؟
سالها گذشت...10 سال ....15 سال....2۰ سال....
بزرگ شدم و در تمام این سالها تو کنارم بودی.
خدایا تا اینجا درست بود ؟ نمره ام را چند میدی ؟
خدایا بگو چند میگیرم ؟ خب بذار ادامه اش را بگیم...
اجازه هست یک کمی اب بخورم...
صدایی صاف کنم....خب...کجا بودم ؟
اهان...حالا میخوام بگم چه چیزهایی یاد گرفتم....
یاد گرفتم که هرگز دل به دل کسی نبندم
که میگه دوستت دارم...
یاد گرفتم این جمله قشنگترین دروغ دنیاست...
گفتی : نه این دروغ نیست.همیشه همه
دروغ نمیگن 3 نمره از من کم کردی...خب قبول....
یاد گرفتم هرگز به کسی نگم دوستت دارم...
اوایل میگفتم زیاد اما کم کم دیدم این جمله حرمت دارد
نباید سر ان را برای هر کسی باز کنم...
یاد گرفتم حرمت عشق را بدانم و چوب حراج بر ان نزنم.....
یاد گرفتم عاشق نشم اگر هم شدم
تا ته خط باشم...به اینجا که رسیدم خدا خندید
و 3 نمره ای را که از من کم کرده بود به من داد....
سکوت کردم خدا گفت : خب دیگر چه چیز هایی یاد گرفته ای ؟
گفتم : خدایا یاد گرفتم دوست داشتن را...
عاشق شدن را...بخشیدن را...
دعا کردن را....خدایا همه اینها را یاد گرفتم
اما میخوام فرصتی به من بدهی تا
عشق بازی را هم یاد بگیرم....
خدا سکوت کرد...من هم سکوت کردم...
گفتم شاید خدا را ناراحت کرده باشی ؟
این چه خواسته ای بود ؟
خدا حرفهایم را شنید ...به من نگاه کرد...
که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود آن هم به سه دلیل؛
اول آنکه کچل بود،
دوم اینکه سیگار می کشید .
و سوم – که از همه تهوع آور بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت!
… چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم ،
آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه :
زن داشتم ،سیگار می کشیدم وکچل شده بودم.
وتازه فهمیدم که خیلی اوقات آدم از آن دسته چیزهای بد دیگران که ابراز انزجار می کند
ممکن است در خودش بوجود آید.(!)
معجزه میكند
و تو می آموزی
كه همیشه "بودن"
در فریاد نیست...!
نه به خاطر اینکه ضعیف هستند
به این خاطر که برای مدت طولانی قوی بودن ...!
شیرینی شروع خاتمه دادن به یک رابطه ی مرده است
داشته هامون رو قدر ندونستیم ،
اما میخوایم نداشته ها رو بدست بیاریم ...
و آوازم بدون تو سکوتی سرد میخواهد
برایت مرده بودم تا برایم تب کند قلبت
ولی حتی نپرسیدی دلت همدرد میخواهد؟
خودت شکسته ها رو جمع کن !
تا هر ناکسی منت دست زخمیشو به رخت نکشه !!!
قصه من اینجا تمام شد...
یكی...
بود و نبود مرا با خود برد...!
اینجا زمین است...
ساعت به وقت انسانیت خواب است!
عجب موجود سخت جانی است دل...!!!
هزار بار تنگ میشود،
میشكند؛
میسوزد؛
میمیرد؛
و باز هم میتپد...!!!
دلم حتی از خدا هم دلخوره
مردم از لحظه های دلواپسی
پس تو کِی به دادِ این دل میرسی
دلِ من دلگیره از این منِ من
تو بیا و تیر آخرو بزن
ای پلنگ زخمی خاطره هام
بی تو من اسیرِ این ترانه هام
میخوام از زندونِ غم رها بشم
من میخوام ساکت و بی صدا بشم
خسته ام از تو و این نا روزگار
تو منو به یاد این دلم بیار
تو بیا تیر خلاصمو بزن
دلمو از این ترانه ها بکن
آخه ای یار قدیم لحظه هام
بی تو من زندونیِ خاطره هام .
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |









