RESPINA
RESPINA

LIFE

افتتاحیه

با عرض سلام و خوش آمد گویی خدمت بازدیدکنندگان محترم.

امروز پنج شنبه/اول اردیبهشت ماه/1390اولین روز  کار این وبلاگ می باشد.

امیدوارم لحظات خوبی را در وبلاگ من داشته باشید.

این وبلاگ صرفا یک دنیای مجازی بای اینجانب می باشد.

من در دنیای مجازی خود اشعار,نثر ها,داستان های کوتاه, و

گاهی شعرها و داستان های خودم را درج می کنم.

امیدوارم جالب و خواندنی باشن.

و در آخر متشکر م شوم که خواننده نظرات خوب شما باشم.

با تشکر

مدیریت وبلاگ:ارکیده

نوشته شده در پنج شنبه 1 ارديبهشت 1398(بازدید )برچسب:افتتاحیه,,ساعت 14:9 توسط ORCIDEH| |

خدایا ... تو دنیای ما آدمها ...
یه حالتی هست به نام " کم آوردن "
تو که خـدایی و نمی تونی تجربه اش کنی
خوش به حــالــت ...

نوشته شده در پنج شنبه 28 ارديبهشت 1391(بازدید ),ساعت 14:50 توسط ORCIDEH| |

نوشته شده در پنج شنبه 28 ارديبهشت 1391(بازدید ),ساعت 14:47 توسط ORCIDEH| |

امشب بارون داشت نم نم میوومد
رفتم و یه قدمی بیرون زدم
تک و تنها
بدون هیچ مسیر مشخصی
انگار خدا داشت
برای تنهایی بنده هاش گریه میکرد
میگن خدا تک و تنهاست
دلم سوووخت براش
شایدم داشت برای تنهایی خودش گریه میکرد
نمیدونم ولی کاش میشد بیاد و بغلش میکردم و میگفتم
خداجووون : تنها نیستی
تو پناه همه یِ بی پناها هستی
من بنده یِ بدی هستم ولی همدم خوبی هستم
بیا بغلم تا با هم سیــــــــــــــــــــر گریه کنیم
خدا هم انگار شنید و .....

نوشته شده در پنج شنبه 28 ارديبهشت 1391(بازدید ),ساعت 13:52 توسط ORCIDEH| |

 

به کلنیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم
فهمیدم که بیمارم ...
خدا فشار خونم را گرفت،
معلوم شد که لطافتم پایین آمده است!
زمانی که دمای بدنم را سنجید،
دماسنج 40 درجه اظطراب را نشان داد.
آزمایش ضربان قلب نشان داد که به چندین گذرگاه عشق نیاز دارم
تنهایی سرخرگهایم را مسدود کرده بود ...
و آنها دیگر نمی توانستند به قلب خالی ام خون برسانند
به بخش ارتوپدی رفتم،
چون دیگر نمی توانستم با دوستانم باشم و آنها را در آغوش بگیرم.
بر اثر حسادت زمین خورده بودم و چندین شکستگی پیدا کرده بودم ...
فهمیدم که مشکل نزدیک بینی هم دارم،
چون نمی توانستم دیدم را از اشتباهات اطرافیانم فراتر ببرم.
زمانی که از مشکل شنوایی ام شکایت کردم،
معلوم شد که صدای خدا را آنگاه که در طول روز با من سخن میگوید نمی شنوم ...
خدای مهربان برای همه این مشکلات به من مشاوره رایگان داد،
و من به شکرانه اش تصمیم گرفتم
از این پس تنها از داروهایی که در کلمات راستینش برایم تجویز کرده استفاده کنم :
هر روز صبح یک لیوان قدردانی بنوشم.
قبل از رفتن به محل کار یک قاشق آرامش بخورم.
هر ساعت یک کپسول صبر، یک فنجان برادری و یک لیوان فروتنی بنوشم.
زمانی که به خانه برمیگردم به مقدار کافی عشق بنوشم.
و زمانی که به بستر میروم دو عدد قرص وجدان آسوده مصرف کنم.
امیدوارم خدا نعمتهایش را بر شما سرازیر کند:
رنگین کمانی به ازای هر طوفان،
لبخندی به ازای هر اشک،
دوستی فداکار به ازای هر مشکل،
نغمه ای شیرین به ازای هر آه،
واجابتی نزدیک برای هر دعا.
جمله نهایی:
عیب کار اینجاست که من " آنچه هستم " با " آنچه باید باشم " اشتباه می کنم،
خیال می کنم آنچه باید باشم هستم،
در حالیکه آنچه هستم نباید باشم...
                                                                         
                                                          "  زنده یاد احمد شاملو "
نوشته شده در پنج شنبه 28 ارديبهشت 1391(بازدید ),ساعت 12:17 توسط ORCIDEH| |

دلتنگی پیچیده نیست:

یک دل...

یک آسمان...

یک بغض...

و

آرزوهای ترک خورده...

 

 

                                                           به همین سادگی!

نوشته شده در پنج شنبه 4 اسفند 1390(بازدید ),ساعت 17:19 توسط ORCIDEH| |

واحد اندازه گیری مــــــــــــــتر نیست;

اشتیاق است!

مشتاقش که باشی حتی یک قرم هم فاصله ای دور است...

نوشته شده در پنج شنبه 4 اسفند 1390(بازدید ),ساعت 17:16 توسط ORCIDEH| |

هیچ کس نمیتونه منو اینجا، در روحم پیدا کنه
جایی که افسار گسیخته در حال جیغ زدن و دست و پا زدنم
در مشکلات تو گیر افتادم
میدونم چرا؟
و اگه باز سر راحم قرار بگیری
یعنی باز به تو اطمینان می کنم؟
یعنی باز تورو درک می کنم؟

در گوشه نشینی خودم هیچ وقت. . .هیچ وقت اینقدر تنها نبودم
و بعضی چیزها به زمان نیاز دارن
و بعضی وقتها زمان انسان رو به چیزهای دیگه راه نمایی می کنه
و این زمان هست که حکم فرماست
قوانینی رو حکم فرماست که محدودن
که عقل انسان از فهمیدنشون عاجزه
در این دنیای آشفته...

نوشته شده در پنج شنبه 4 اسفند 1390(بازدید ),ساعت 17:15 توسط ORCIDEH| |

آسمان سرد ،
زمین سرد ،
هوا سرد ….
دل تو سرد ،
ولی
دل بیچاره ی من در تب تو میسوزد …
لحظه ای هم که شده ،
مرهمی باش و بیا
و مرا سخت، در آغوش بگیر
هوس خواب زمستانی
دارد دلِ سرمازده ام...

نوشته شده در پنج شنبه 4 اسفند 1390(بازدید ),ساعت 17:14 توسط ORCIDEH| |

شاید آنقدر آبی نباشم که لحظه هایم پر از اقاقیا شود !

شاید آنقدر عاشق نباشم که سروده هایم زمزمه ی هر عابری شود !

شاید آنقدر بزرگ نباشم که مایه ام تمام وجودت را در بر گیرد !

شاید آنقدر نور نباشم که در شبهای تیره ی تنهایی نیازت باشم !

شاید آنی نباشم که در رویا ها درجستجوی آن باشی !

ولی هرکه هستم !

هرچه هستم !

بیش از خود تو را دوست دارم!

نوشته شده در پنج شنبه 4 اسفند 1390(بازدید ),ساعت 17:14 توسط ORCIDEH| |

نوشته شده در پنج شنبه 4 اسفند 1390(بازدید ),ساعت 17:13 توسط ORCIDEH| |

هنوز هم..
چشمانم نگاهت را..
نگاهم لبــانت را..
و لبــانم لبانت را نشانه میرود در طلب یک بــوسه..
هنوز هم زیباست انتظار آغــوشت را کشیدن…
حتی زیباتر از گذشته…

نوشته شده در پنج شنبه 4 اسفند 1390(بازدید ),ساعت 17:12 توسط ORCIDEH| |

دلو از دنیا بریدم، این همه سختی کشیدم
امان از دست تو ای وای، ببین به کجا رسیدم
یه روزی یه روزگاری،همه عشق من این بود
بشم همون که تو میخوای فرصتم ندادند ای وای
یه روز میشه تنها بمونی، اونوقته قدرمو بدونی
اما اون روز خیلی دیره، کاش میشد اینو بدونی
بدونی هیشکی نمیتونه
مثل من عاشقت بمونه
آخه تنهایی خیلی سخته
اینو دلت نمیدونه
دیگه نمیخوام من دستاتو
دیگه نمیخوام من اشکاتو
دیگه از قلبم تو رفتی، تو رفتی، عزیزم
دیگه نمیخوام عاشق باشم
دیگه نمیخوام صادق باشم
دیگه از قلبم تو رفتی، تو رفتی ،عزیزم ای وای...
نوشته شده در پنج شنبه 4 اسفند 1390(بازدید ),ساعت 17:8 توسط ORCIDEH| |

تمام شهر را هم که بگردی;

درد دلت هضم می شود

نه درد دل هایت...!

نوشته شده در پنج شنبه 4 اسفند 1390(بازدید ),ساعت 17:2 توسط ORCIDEH| |

اون یه دونه یوسفی هم که برگشت به کنعان اش

استثنا بود ! تو غمت روبخور !!

نوشته شده در چهار شنبه 28 دی 1390(بازدید ),ساعت 16:16 توسط ORCIDEH| |


اجازه هست ...میخواهم درس پس بدم...

میخواهم بگم چه چیزهایی یاد گرفتم...

میخوام بگم از کجا شروع شد...

اجازه هست خدا ؟!

بگذار صدایم را صاف کنم...خب

یکی از همین روزها بود...فقط خیلی پیشتر از این...

به من گفتی فرصتی به تو میدم.

گفتم : فرصت ؟! برای چی ؟

گفتی : برای زندگی ..برای دوست داشتن...

برای اینکه تنها نباشی...

راستش رو بخوای اوایل برایم سخت بود

که از تو جدا شم...اما چه میشد کرد؟

قبول کردم خیلی چیزها را قبول کردم .

قبل از اومدنم نوشته ای به من دادی...

گفتی : باید این را امضا کنی تا اجازه بدم بری !

گفتم : اگر امضا نکنم میذاری پیشت بمونم ؟

گفتی : تو که نمیخوای منو ناراحت کنی ؟!

سکوت کردم و اون نوشته را امضا کردم...

نمیدونم چی نوشته بود...

به دنیا اومدم . چه سخت بود....

وای وحشتناکترین اتفاق زندگیم شاید....

از شدت ترس نفسم بند اومده بود....

به من لبخند زدی و با تمام وجود گریه کردم...

نمیدونم از زیبایی لبخند تو بود یا از ترس خودم

که اینطور گریه کردم...اما من فقط گریه میکردم.

کم کم عادت کردم به اینجا...به دنیا ....

به زندگی....عادت قشنگی بود...

اما هنوز هم از خودم میپرسیدم ان نوشته چه بود؟؟؟

سالها گذشت...10 سال ....15 سال....2۰ سال....

بزرگ شدم و در تمام این سالها تو کنارم بودی.

خدایا تا اینجا درست بود ؟ نمره ام را چند میدی ؟

خدایا بگو چند میگیرم ؟ خب بذار ادامه اش را بگیم...

اجازه هست یک کمی اب بخورم...

صدایی صاف کنم....خب...کجا بودم ؟

اهان...حالا میخوام بگم چه چیزهایی یاد گرفتم....

یاد گرفتم که هرگز دل به دل کسی نبندم

که میگه دوستت دارم...

یاد گرفتم این جمله قشنگترین دروغ دنیاست...

گفتی : نه این دروغ نیست.همیشه همه

دروغ نمیگن 3 نمره از من کم کردی...خب قبول....

یاد گرفتم هرگز به کسی نگم دوستت دارم...

اوایل میگفتم زیاد اما کم کم دیدم این جمله حرمت دارد

نباید سر ان را برای هر کسی باز کنم...

یاد گرفتم حرمت عشق را بدانم و چوب حراج بر ان نزنم.....

یاد گرفتم عاشق نشم اگر هم شدم

تا ته خط باشم...به اینجا که رسیدم خدا خندید

و 3 نمره ای را که از من کم کرده بود به من داد....

سکوت کردم خدا گفت : خب دیگر چه چیز هایی یاد گرفته ای ؟

گفتم : خدایا یاد گرفتم دوست داشتن را...

عاشق شدن را...بخشیدن را...

دعا کردن را....خدایا همه اینها را یاد گرفتم

اما میخوام فرصتی به من بدهی تا

عشق بازی را هم یاد بگیرم....

خدا سکوت کرد...من هم سکوت کردم...

گفتم شاید خدا را ناراحت کرده باشی ؟

این چه خواسته ای بود ؟

خدا حرفهایم را شنید ...به من نگاه کرد...

 

 

نوشته شده در چهار شنبه 28 دی 1390(بازدید ),ساعت 15:34 توسط ORCIDEH| |

کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست

که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود آن هم به سه دلیل؛

اول آنکه کچل بود،

دوم اینکه سیگار می کشید .

و سوم – که از همه تهوع آور بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت!

… چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم ،

آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه :

زن داشتم ،سیگار می کشیدم وکچل شده بودم.

وتازه فهمیدم که خیلی اوقات آدم از آن دسته چیزهای بد دیگران که ابراز انزجار می کند

ممکن است در خودش بوجود آید.(!)

نوشته شده در چهار شنبه 28 دی 1390(بازدید ),ساعت 15:11 توسط ORCIDEH| |

*آنها که خدا را یافته اند و عاشقانه دوستش دارند;

با آنان که او را گمکرده اند و مایوسانه و مغلوب حکومش می کنند

باهم بی شباهت نیستند...

هردو شور و شعف های زندگی را در خود کشته اند!

*جامه ای بافته بودم از عشق...

خواستم به تو هدیه اش کنم...

لیک شنیدم در گوشه ای از باغ;

لاله ای آهسته به نسیم می گفت:

هرکسی لائق جامه ی عشق نیست...!

*خوشبختی در نفهمیدن است;

پس تامی توانی خـــــــــــر باش...!

*آن چیز که از جسم حسین بزرگتر بود;هدف و افکار حسین بود.

حیف که ما امروز بجای جسم حســــین,اهداف و افکار حســـین را خاک کرده ایم...!

*اگه چیزی از این مرد شریف-جملات زیبا-داری,ممنون می شم تو قسمت نظرات برام بذارید.*

نوشته شده در چهار شنبه 28 دی 1390(بازدید ),ساعت 14:3 توسط ORCIDEH| |

سلام با کلی دل خوری و معذرت...(!)

واقعا ببخشید اگه یه مدت تقریبا خیلی بلن نبودم.

این چند روز همه چی دست به دست هم دادن تا نیام اینجا...

تا حوصله ی نه تنها اینجا بلکه هیچ جا,هیچ کس...

حتی حوصله خودم رو هم نداشتم...(!)

این چند روز فقط قلم بود با یه سری چرک نویس که

مدام با ساز های مختلف من می رقصیدند,و دم نمی زدند...

خدایا خودت می دونی این چند روز چقد خراب بودم

و هنوز که هنوزه آواره های خرابه دلم رو جمع وجور نکردم...!

از یه طرف امتحان ها...

از طرف دیه درد عشق و دوری...

درد تنفر...

در فکر یک تصمیم بزرگ...مانند تصمیم کبری...

و از طرف دیگه جمع وجور کردن دل عاشق و شکسته ی رفقا

و دم نزدن و پنهان کردن غم خودم با لبخندهایی که هیچ کس سردیش رو حس نکرد(!)

حتی اونایی که دم از عشق و درک و دل شکسته می زنن...(!!!)

همه ش حرفه...هیچ کدوم حالیشون نیس...

خدا...

اونقد دلم پره که می خوام برم از یه جای بلند(با تکیه گاه)خودمو پرت کنم و

اسمت رو بلند داد بزنم...(!)

بچه ها دلم بد گرفته...

خرابه خرابم...

یکی به دادم برسه...

رفیقی که حالیش بشه کم آوردم...

برام دعا کنین بدجور خرابم...!

*آه ای چشمان من;

پاییز با تمام بارانش وداع گفت...

تو چرا بارانت بند نمی آید...؟!

باران چرا دست از سر چشمان داغم نمی کشی...؟؟؟!!!

ای بغض;چرا اینقدر گلویم را می آزاری

و حنجره ام را محکوم به خفه ماندن می کنی...؟؟؟!!!

دست از سر من بردارید;ای باران و بغض...(!)*

+ملتمس دعا.

نوشته شده در چهار شنبه 28 دی 1390(بازدید ),ساعت 13:20 توسط ORCIDEH| |

گاهی سكوت
معجزه میكند
و تو می آموزی
كه همیشه "بودن"
در فریاد نیست...!

 

نوشته شده در یک شنبه 20 آذر 1390(بازدید ),ساعت 17:15 توسط ORCIDEH| |

بعضی ها گریه میکنند ,
نه به خاطر اینکه ضعیف هستند
به این خاطر که برای مدت طولانی قوی بودن ...!

نوشته شده در یک شنبه 20 آذر 1390(بازدید ),ساعت 17:14 توسط ORCIDEH| |

نوشته شده در یک شنبه 20 آذر 1390(بازدید ),ساعت 17:14 توسط ORCIDEH| |

جدایی تلخ نیست .....
شیرینی شروع خاتمه دادن به یک رابطه ی مرده است

وقتی که حرفی برای گفتن نمانده و

انگیزه ایی برای ادامه نیست....

نوشته شده در یک شنبه 20 آذر 1390(بازدید ),ساعت 17:13 توسط ORCIDEH| |

 

بزرگترین تراژدی زندگی انسانی اینه که :
داشته هامون رو قدر ندونستیم ،
اما میخوایم نداشته ها رو بدست بیاریم ...

 

نوشته شده در یک شنبه 20 آذر 1390(بازدید ),ساعت 17:11 توسط ORCIDEH| |

خیابانهای تنهایی دلی ولگرد میخواهد
و آوازم بدون تو سکوتی سرد میخواهد
برایت مرده بودم تا برایم تب کند قلبت
ولی حتی نپرسیدی دلت همدرد میخواهد؟

نوشته شده در یک شنبه 20 آذر 1390(بازدید ),ساعت 17:10 توسط ORCIDEH| |

نوشته شده در یک شنبه 20 آذر 1390(بازدید ),ساعت 17:9 توسط ORCIDEH| |

هر جا دلت شکست
خودت شکسته ها رو جمع کن !

تا هر ناکسی منت دست زخمیشو به رخت نکشه !!!

نوشته شده در یک شنبه 20 آذر 1390(بازدید ),ساعت 17:7 توسط ORCIDEH| |

یه جایی هست که دیگه کم میاری ....

از اومدنا ؛

رفتنا ؛

شکستنا !

جایی که فقط میخوای یکی باشه ،

یکی بمونه نره واسه همیشه کنارت بمونه .....

من اونجام ... !!!

نوشته شده در یک شنبه 20 آذر 1390(بازدید ),ساعت 17:1 توسط ORCIDEH| |

به كلاغ ها بگویید
قصه من اینجا تمام شد...
یكی...
بود و نبود مرا با خود برد...!
اینجا زمین است...
ساعت به وقت انسانیت خواب است!
عجب موجود سخت جانی است دل...!!!
هزار بار تنگ میشود،
میشكند؛
میسوزد؛
میمیرد؛
و باز هم میتپد...!!!

نوشته شده در یک شنبه 20 آذر 1390(بازدید ),ساعت 16:58 توسط ORCIDEH| |

دلم از دنیا و آدماش پره
دلم حتی از خدا هم دلخوره

مردم از لحظه های دلواپسی
پس تو کِی به دادِ این دل میرسی

دلِ من دلگیره از این منِ من
تو بیا و تیر آخرو بزن

ای پلنگ زخمی خاطره هام
بی تو من اسیرِ این ترانه هام

میخوام از زندونِ غم رها بشم
من میخوام ساکت و بی صدا بشم

خسته ام از تو و این نا روزگار
تو منو به یاد این دلم بیار

تو بیا تیر خلاصمو بزن
دلمو از این ترانه ها بکن

آخه ای یار قدیم لحظه هام
بی تو من زندونیِ خاطره هام .

نوشته شده در یک شنبه 20 آذر 1390(بازدید ),ساعت 16:55 توسط ORCIDEH| |

صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ